دختر عزیزم

خاطرات منو همسرم و دخملم

اتفاق جدید

بعد از مدتها وقت کردم بیام و وبلاگت یا بهتره بگم وبلاگتون رو اپ کنم تو این مدت اتفاق تازه زیاد افتاده که مهم ترینش اضافه شدن یه عضو جدید به خانوادمونه اینکه 9 ماه بارداریم چجور گذشت به ماند ولی تو این نه ماهی که از بدنیا اومدن پریسان میگذره واقعا ازت راضی بودم خیلی خوب با این موضوع کنار اومدی و فوق العاده بهم وابسته شدین این برای من به عنوان مامانتون خیلی خوشحال کننده است اینم یه  عکس از تازه وارد خونوادمون البته اینجا ده روزشه

 

 

 

این یه عکس دو نفره

 

 

قول میدم از این به بعد بیشتر براتون بنویسم

[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۲۱ ] [ 16:28 ] [ سامی ] [ ]

روز مرگی

این روزها که میگذرن کارها و رفتار هایه تو با معنی دار و هدف دار تر میشن...بازیهات بزرگانه تر و عاقلانه تر میشن...این روزها من و بابا شدیم الگویه تو هر کار و هر حرف ما از دید تو خارج نیست....این روزها یاد حرف اون بزرگی میفتم که میگفت بچه ها اون چیزی نمیشن که ما میخوایم اون چیزی میشن که ما هستیم و واقعا هم همینطوره...حتی سعی میکنی مدل ما حرف بزنی مدل ما راه بری مدل ما لباس بپوشی و مدل ما بخوابی اینها همه یعنی اینکه دیگه تو بزرگ شدی و قدرت تصمیم گیری داری و اینکه هر رفتاری که از تو سر میزنه باید ریشش رو تو خودمون جستجو کنیم این روزها خیلی شبیه من و بابا شدی...

و اینکه این روزها خیلی خیلی زیبا شدی

عکس ها تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۱۶ ] [ 16:50 ] [ سامی ] [ ]

دومین مسافرت

این بار دومین باری بود که با تو به سفر میرفتم البته بایه فرق اونم اینکه بابایی همراه ما نبود...بهمون خیلی سخت گذشت جایه بابایی خیلی خالی بود روزهایه اول که زنگ میزد و بهات صحبت میکرد با بغض میگفتی با من دیگه صحبت نکن دیگه دوست ندارم حسابی دلت تنگ شده قربون دخترم برم که اینقدر بابایی و مامانیش رو دوست داره.....و بعد از مسافرت تو کاملا زبون باز کردی تمام حرفها رو درست میگی جملاتت کامل شده و خیلی چیزها رو درک میکنی...خیلی خوب ابراز احساسات میکنی.....

والبته ما تو خونه صدات میکنیم انشرلی با موهایه قرمز از بس داستان سرایی میکنی کافی یه عکس ببینی یا با یکی از عروسکات بازی کنی....وای من نمیدونم تو این داستانها رو از کجا میاری....با خودت تو اینه دوست شدی حسابی ...یکسره داری از ماجراهایی  که تو روز برات اتفاق افتاده تعریف میکنی

خوشحالم از بودنت کنار خودم خوشحالم

خوشحالم از اینکه بوسهایت فقط مال من و بابایی ست

خوشحالم که فقط کنار من خوابت میبره

خوشحالم چون تمام تو مال من است


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۶/۳۱ ] [ 22:15 ] [ سامی ] [ ]

پایان سومین سال زندگیت

تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب کوچکت کنم

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم

تولدت آذین زندگی ام باد


ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۱ ] [ 21:45 ] [ سامی ] [ ]

استقلال

ماجرا از دو ماه پیش شروع میشه از شبی که تو میخواستی تنها و جدا از ما بخوابی اما نه تو اتاق خودت بلکه تو پذیرای میدونستم خوابت نمیبره ولی برا نظرت احترام قائل شدم با این حس استقلال چه میشد کرد جز اینکه باید بپذیرم که بزرگ شدی دیگه اون کوچولویه ۳کیلویی من نیستی اون نوزادی که وابسته به شیر من بود حالا خانمی شده برایه خودت .

از اون شب حس استقلال تو وجود تو شکل گرفت اون شب خوابت نبرد ولی کم کم اهنگ جدایی سر دادی تا یک ماه پیش که کاملا جدا شدی و تو اتاق خودت میخوابی حتی نصف شب که برایه اب خوردن بیدار میشی باز میری تو تختت و به من میگی نترسی مامان خوب ...برو تو تختت بخواب نمیدونی که قلبم رو تو اتاقت  تو تختت جا گذاشتم جات تو بغلم خالیه ....ولی باید بپذیرم که بزرگ شدی باید به خودم یاد بدم که باید به نظراتت احترام گذاشت

از رو نوشته لاتین شبکه میفهمی که کدوم شبکه است

درحال عوض کردن شبکه ها:

مامان:پرنیان چیکار میکنی؟بیا دیگه...

پرنیان :باشه..وایستا شبکه پویا بیارم الان میام

عاشق برنامه گل اموزی میا ی به من میگی مامان منم مهد کودک میرم...

 

بابا دم در میخواد خداحافظی کنه اول که نگاه میکنی اگه کفش پشت در باشه میزاری تو جا کفشی بعدم بابا رو بوس میکنی و میگی مواظب باش(مواظب خودت باش)بعدم بابای و در و میبندی و اون دل باباییه که تو خونه جا میمونه.... به منم که فرصت هیچ کاری نمیدی...حتی خداحافظی...ناسلامتی اون شوهرمه...

اینقدر بزرگ شدی که بازی کامپیوتری هم میکنی اون انگشتهایی که یه روز بی هدف به صفحه کلید میخورد حالا با هدف وبرنامه صفحه کلید رو لمس میکنه...

هرروز که میبینمت :

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۴ ] [ 15:36 ] [ سامی ] [ ]

بهترین خبر

بهترین خبری که میشه به یه مادر دادچیه؟اینه که بهش بگن مریضی کودکت خوب شده...اره خوب شدی دیروز دکتر رفتیم و بعدشم سونوگرافی دیگه از اون سنگ هایه کلیه خبری نبود باورم نمیشد کلیه هایی که از تو دوران بارداریم سنگ ساز بودن حالا خوب شدن و هیچ سنگی دیده نمیشد...چی شبهایی که تا صبح گریه نکردم...همش باخودم میگفتم چه دردی بکشه تا دفع شه...نکنه عملش کنن....واز این فکرهایه مزخرف اما الان تو خوبی خوبه خوب خداکنه دیگه هیچ وقت سراغت نیاد

 

خدایا بخاطر  قلب پاک بچه ها همشون رو شفا بده....امین

 

من و بابایی عاشقتیم

[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۳ ] [ 8:36 ] [ سامی ] [ ]

بعد یه مدت طولانی

سلام عسلم مامانی ببخش بعد یه مدت طولانی اومدم اخه مامانی درگیر درساش بود بزرگ که بشی میفهمی درس خوندن چقدر سخته

اومدم تا کلی ازت تعریف کنم از حرف زدنات از بازی کردنات و کلی چیز دیگه اومدم بگم وقتی قمری رو رو تراس میبینی میگی سلام توتو چطوری خوبی سولاتی(سلامتی) من پرنیان شریفیم کار نداری خدافظ...یا وقتی تلویزیون رو خاموش میکنم که بخوابی میگی:پرنیان گناه داره میخواد گنا (نگاه)کنه...تلفن خونه رو هم که دیگه شما جواب میدی هرکی بخواد باهامون صحبت کنه باید از فیلتر شما رد شه ...بازیه کامپیوتری هم میکنی بقول خودت بازیهایه خورزوخوانی...دیروز من و بابایی کنار هم نشستیم اومدی منو بغل میکنی و به بابایی میگی مامانی مال خودم....هرچی بابای گفت پس من چی من مال شما نیستم میگفتی نه مامانی مال خودمه وای عاشق این جملت شدم تمام خستگی هایه این دوسال و نه ماه رو برطرف کرد خوشحالم که من مامانیه تو شدم

کلی شعر هم حفظ کردی تپلویم تپلو....یه توپ دارم قلقلی....اتل متل توتوله....نویسنده هم شدی نمیدونم چی مینویسی که همش باخودت حرف میزنی و میخندی فکرکنم داستانت طنزه

عروسک مورد علاقتم مخمله طفلی عروسکت همیشه خوابه ولی تو همیشه دعواش میکنی که بخوابه هی روپات میزاری میگی بخواب دیگه خوب بابا....عاشق دیدین فیلم عروسی و تولدی همه فیلمامون رو از حفظ شدم از بس نگاه کردی ...هر کاریم که میخوام برات انجام بدم نمیزاری همش میگی خودم بلدم خودم بلدم....خودت غذا میخوری بعضی لباسات رو خودت میپشی حتی یاد گرفتی دکمه هایه لباسات رو هم ببندی هم باز کنی از ارتفاعم که نمیترسی تاحالا چندباراز بلندی افتادی ولی درس عبرت نشده...قبلا پله ها رو یکی یکی میرفتی ولی الان دیگه از ما یادگرفتی مثل بزرگها از پله ها بالا میری...امیدوارم یه روز این از پله بالا رفتنت رو ببینم.....

من و بابایی عاشقتیم

روز اول عید

سیزده بدر

[ جمعه ۱۳۹۲/۰۲/۲۰ ] [ 9:1 ] [ سامی ] [ ]

اولین مسافرت

اولین مسافرت بعد از دوسال از بودنت کنار ما

حس تازه ایی بود فقط میخواستم به تو خوش بگذره

بجز خوابیدن مشکل دیگه ایی باهم نداشتیم

چه خوب که تو بودی

دلم میخواد همه  ایران رو نشونت بدم احساس کردم از دیدن جاهای تازه خیلی هیجان زده میشی

دنبال یه فرصتم که شیراز بریم چقدر دلم هواشو کرده

عکسات تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۳۰ ] [ 16:33 ] [ سامی ] [ ]

تولدت مبارک

سلام مامانی خوبی ؟

نمیدونم الان که داری میخونی چند سالته ولی مامان داره از تولد ۲سالگیت میگه

امسال دوتا تولد داشتی یکی طرف بابایی یکیم طرف مامانی

زیادم تو تولدت خوش اخلاق نبودی ایشالله سال دیگه جبران میکنی...

اینم چندتا عکس ....


ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۲۱ ] [ 17:55 ] [ سامی ] [ ]

مامان بستنيش خوشمزه تره

بالاخره از شير گرفتمت قربونش برم اصلا اذيت نكردي فكر كنم من بيشتر اذيت شدم احساس كردم داريم از هم بيشتر فاصله ميگيريم

18خرداد ساعت 6صبح اخرين وعده شيرت رو خوردي.....وديگه تمام

تو همين ماه از پوشكم گرفتمت ولي نه كاملا فعلا داري تمرين ميكني....

ديگه داري بزرگ ميشي قربون حرف زدنت برم غير از خودم هيچكس زبونت رو نمي فهمه...شدم برات مترجم شخصي چه حس خوبيه....

راستي....

بازهم مثل هميشه

من و بابايي عاشقتيم


[ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۲ ] [ 18:22 ] [ سامی ] [ ]