X
تبلیغات
دختر عزیزم

دختر عزیزم

خاطرات منو همسرم و دخملم

بهترین خبر

بهترین خبری که میشه ب یه مادر دادچیه؟اینه که یهش بگن مریضی کودکت خوب شده...اره خوب شدی دیروز دکتر رفتیم و بعدشم سونوگرافی دیگه از اون سنگ هایه کلیه خبری نبود باورم نمیشد کلیه هایی که از تو دوران بارداریم سنگ ساز بودن حالا خوب شدن و هیچ سنگی دیده نمیشد...چی شبهایی که تا صبح گریه نکردم...همش باخودم میگفتم چه دردی بکشه تا دفع شه...نکنه عملش کنن....واز این فکرهایه مزخرف اما الان تو خوبی خوبه خوب خداکنه دیگه هیچ وقت سراغت نیاد

خدایا بخاطر  قلب پاک بچه ها همشون رو شفا بده....امین

من و بابایی عاشقتیم

[ دوشنبه 1392/02/23 ] [ 8:36 ] [ سامی ] [ ]

بعد یه مدت طولانی

سلام عسلم مامانی ببخش بعد یه مدت طولانی اومدم اخه مامانی درگیر درساش بود بزرگ که بشی میفهمی درس خوندن چقدر سخته

اومدم تا کلی ازت تعریف کنم از حرف زدنات از بازی کردنات و کلی چیز دیگه اومدم بگم وقتی قمری رو رو تراس میبینی میگی سلام توتو چطوری خوبی سولاتی(سلامتی) من پرنیان شریفیم کار نداری خدافظ...یا وقتی تلویزیون رو خاموش میکنم که بخوابی میگی:پرنیان گناه داره میخواد گنا (نگاه)کنه...تلفن خونه رو هم که دیگه شما جواب میدی هرکی بخواد باهامون صحبت کنه باید از فیلتر شما رد شه ...بازیه کامپیوتری هم میکنی بقول خودت بازیهایه خورزوخوانی...دیروز من و بابایی کنار هم نشستیم اومدی منو بغل میکنی و به بابایی میگی مامانی مال خودم....هرچی بابای گفت پس من چی من مال شما نیستم میگفتی نه مامانی مال خودمه وای عاشق این جملت شدم تمام خستگی هایه این دوسال و نه ماه رو برطرف کرد خوشحالم که من مامانیه تو شدم

کلی شعر هم حفظ کردی تپلویم تپلو....یه توپ دارم قلقلی....اتل متل توتوله....نویسنده هم شدی نمیدونم چی مینویسی که همش باخودت حرف میزنی و میخندی فکرکنم داستانت طنزه

عروسک مورد علاقتم مخمله طفلی عروسکت همیشه خوابه ولی تو همیشه دعواش میکنی که بخوابه هی روپات میزاری میگی بخواب دیگه خوب بابا....عاشق دیدین فیلم عروسی و تولدی همه فیلمامون رو از حفظ شدم از بس نگاه کردی ...هر کاریم که میخوام برات انجام بدم نمیزاری همش میگی خودم بلدم خودم بلدم....خودت غذا میخوری بعضی لباسات رو خودت میپشی حتی یاد گرفتی دکمه هایه لباسات رو هم ببندی هم باز کنی از ارتفاعم که نمیترسی تاحالا چندباراز بلندی افتادی ولی درس عبرت نشده...قبلا پله ها رو یکی یکی میرفتی ولی الان دیگه از ما یادگرفتی مثل بزرگها از پله ها بالا میری...امیدوارم یه روز این از پله بالا رفتنت رو ببینم.....

من و بابایی عاشقتیم

روز اول عید

سیزده بدر

[ جمعه 1392/02/20 ] [ 9:1 ] [ سامی ] [ ]

اولین مسافرت

اولین مسافرت بعد از دوسال از بودنت کنار ما

حس تازه ایی بود فقط میخواستم به تو خوش بگذره

بجز خوابیدن مشکل دیگه ایی باهم نداشتیم

چه خوب که تو بودی

دلم میخواد همه  ایران رو نشونت بدم احساس کردم از دیدن جاهای تازه خیلی هیجان زده میشی

دنبال یه فرصتم که شیراز بریم چقدر دلم هواشو کرده

عکسات تو ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1391/06/30 ] [ 16:33 ] [ سامی ] [ ]

تولدت مبارک

سلام مامانی خوبی ؟

نمیدونم الان که داری میخونی چند سالته ولی مامان داره از تولد ۲سالگیت میگه

امسال دوتا تولد داشتی یکی طرف بابایی یکیم طرف مامانی

زیادم تو تولدت خوش اخلاق نبودی ایشالله سال دیگه جبران میکنی...

اینم چندتا عکس ....


ادامه مطلب
[ شنبه 1391/05/21 ] [ 17:55 ] [ سامی ] [ ]

مامان بستنيش خوشمزه تره

بالاخره از شير گرفتمت قربونش برم اصلا اذيت نكردي فكر كنم من بيشتر اذيت شدم احساس كردم داريم از هم بيشتر فاصله ميگيريم

18خرداد ساعت 6صبح اخرين وعده شيرت رو خوردي.....وديگه تمام

تو همين ماه از پوشكم گرفتمت ولي نه كاملا فعلا داري تمرين ميكني....

ديگه داري بزرگ ميشي قربون حرف زدنت برم غير از خودم هيچكس زبونت رو نمي فهمه...شدم برات مترجم شخصي چه حس خوبيه....

راستي....

بازهم مثل هميشه

من و بابايي عاشقتيم


[ دوشنبه 1391/03/22 ] [ 18:22 ] [ سامی ] [ ]

مادر یعنی؟

WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

 

BROTHER SAID : “ WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU?”

برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟

SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTIL IT STOPPED”

خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

DAD ANGRILY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALIST”.

پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”

 اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت:

“STUPID RAIN”

 باران احمق

THAT’S MOM….!!!

این است معنی مادر

[ شنبه 1391/02/23 ] [ 14:22 ] [ سامی ] [ ]

سال نو مبارک

امسال دومین سالی بود که پیش من و بابایی بودی ...البته سال تحویل خانم خواب تشریف داشتن

کلی هم حرف میزنی ....صبح ها که از خواب پا میشی بلند صدام میزنی مامان بلغ بلغ(یعنی بغلم کن)

یا اگه یکی دعوات کنه میای اروم میزنی تو صورتت و میگی زد زد...(اخه چرا اینقدر اغراق میکنی)

مثل بچه بزرگ ها عقب ماشین میشینی و بیرون رو تماشا میکنی...من موندم به چی فکر میکنی

به مسواکم میگی ابه عاشق مسواک زدنی...

کلی هم بزرگ شدی حالا که پستهایه گذشته رو میخونم به خودم میخندم که من چقدر نگرانت بودم اما حالا برایه خودت خانمی شدی...

وقتی بهت میگیم برو بخواب ایستاده چشمات رو میبندی و میگی خورررر....پیششش(من موندم اینو از کی یاد گرفتی)

خدا نکنه گشنه بشی میری سمت یخچال و یک نفس میگی به به (چه نفسی داری تو...!!!!!)

دندونهایه نیشتم داره در میاد فعلا که ارومی انشالله تا اخر همینطور باشی...

راستی هفته پیشم با دوستت اوینا جونی رفتی شهربازی (خداییش خیلی سالاری از اون حق بگیرهایی )

کلی خوش گذشت

اینو بدون ....

من و بابایی عاشقتیم


[ سه شنبه 1391/01/15 ] [ 16:35 ] [ سامی ] [ ]

مامان جونت از پیش ما رفت

امروز خبر خوبی برات ندارم ....مامان جونت رفت پیش خدا

خیلی ناراحتم که تو ازشون چیزی یادت نمیاد ولی اینو بدون که تو رو خیلی دوست داشت عاشق نینای کردنت بود.....مامان جون داشتن خیلی خوبه ....

دلم برایه مادربزرگهام تنگ شده....کاش پیشم بودن

میدونی داشتن مامان جون یعنی داشتن کسی که همیشه نازت رو میکشه داشتن کسی که همیشه جلویه مامان بابا طرف تو رو میگیره داشتن کسی که هرموقع می بینتت یا صدات رو میشنوه قربون صدقه ات میشه و اینکه همیشه دلش برات میتپه.....

ولی خوب هنوز یه مامان جون داری...خدا برات حفظش کنه

بهت تسلیت میگم

ولی اینو بدون هنوز مثل همیشه...

من و بابایی عاشقتیم

[ چهارشنبه 1390/12/10 ] [ 21:4 ] [ سامی ] [ ]

اولین حادثه ناگوار

وای دخمل خانم شما چقدر شیطون بلا شدین هفته پیش طی حادثه ایی دستت یه کوچولو سوخت

اخه دختر عاقل کسی دستش رو میکنه تو قابلمه ایی که برنج داغ توشه

من نمیدونم این کنجکاوی رو از کی ارث بردی....؟؟؟؟؟

دستتت چهار تا تاول بزرگ زد دکتر بردیمت اونم دستت رو پانسمان کرد البته انتی بیوتیکم داد

قربون دخترم برم که اینقدر صبوره....اصلا گریه نکردی....

اینم عکس دستت البته بعد از یک هفته

[ دوشنبه 1390/11/24 ] [ 0:31 ] [ سامی ] [ ]

دخترم نقاش میشود

بالاخره امروز طلسم و شکستم و رفتم برات یه سری وسایل نقاشی خریدم  وای جیگرتو برم که اینقدر بزرگ شدی تا مامانی برات وسایل نقاشی بخره

دفتر نقاشی ـ مداد رنگی ـ مداد شمعی و خمیر بازی

راستی مسواکم خریدم اخه مرواریدهایه دخترم رسیده به هفت دیگه باید مسواک زدن رو یاد بگیره

امشب با مامانی کلی خمیر بازی کردی

دخترم یاد گرفته خمیر رو تو دستش گیلی گیلی کنه (مهمترین قسمت کار)

اینم حاصل دست رنج پرنیان و مامانش

از خاله لیلی هم تشکر میکنم اخه امروز با پرنیان کلی سرسره بازی کردیم اونم رو میز اتو ایدش از خاله بود از بالای سرما چند وقت بود دخترم رو پارک نبرده بودم خلاصه کلی خندیدیم

امروز یه کار دیگه هم کردی بعد از اینکه شیرت رو خوردی بدون اینکه بهت بگم پاشدی مامان رو بوس کردی فقط خدا میدونه چه حالی شدم دلم میخواست از خوشحالی پر بکشم خود دنیا رو هم بدن با یک ثانیه از اون لحظه عوض نمی کنم

عاشقتم عشقم

منو بابایی دوست داریم

[ پنجشنبه 1390/10/29 ] [ 1:1 ] [ سامی ] [ ]