دختر عزیزم

خاطرات منو همسرم و دخملم

درست کردن اولین غذا

درست کردن اولین غذا به کمک مامان پوره سیب زمینی هورااااااااا....

[ پنجشنبه 1393/01/28 ] [ 10:36 ] [ سامی ] [ ]

خرید عید

خریدهایه عیدت تمام شد امیدوارمم همیشه به شادی بپوشی عزیزم

عکس ها تو ادامه مطلب....


ادامه مطلب
[ شنبه 1393/01/02 ] [ 10:30 ] [ سامی ] [ ]

پارک ملت

با بابایی قرار گذاشتیم که هفته ایی یه بار ببریمت پارک ملت تا با اسکوتر تمرین کنی...

هفته اول ...خانم خانما بجایه اسکوتر بازی دنبال مرغابی اردک بودی ..

هفته دوم ...همش میگفتی بریم تاب و سرسره

هفته سوم....تصمیم گرفتیم بزرگتر که شدی ببریمت تا حداقل یه چیزی یاد بگیری...

[ چهارشنبه 1392/12/28 ] [ 11:22 ] [ سامی ] [ ]

نماز خوندن...

خیلی وقت بود که دوست داشتی همراه من یا بابایی نماز بخونی....تا صدایه اذان میومد دستم رو میگرفتی که بریم وضو بگیریم...برایه همین رفتم و وسایلش رو برات فراهم کردن تا بتونی مثل بزرگترها نماز بخونی الان دیگه تا صدایه اذان میاد میری و سجادت رو بر میداری بعدم شروع میکنی به نماز خوندم ترتیبش رو بلدی و لی همش تو نمازت صلوات میفرستی....ما هم کلی قربون صدقت میشیم(حکایت سوسکه که بچش داشته از دیوار بالا میرفته)

[ چهارشنبه 1392/12/28 ] [ 10:17 ] [ سامی ] [ ]

اولین کاردستی

یه روز که رفته بودیم فروشگاه خانه و کاشانه یه کتابی دیدم که توش پر بود از اشکال هندسی و میتونستی با جدا کردنشون یه کاردستی خوب بسازی...برایه همین کتاب رو برات گرفتم تا بتونی درست کردن اولین کاردستی رو تجربه کنی


اینم دخترم در حال درست کردن کاردستیش البته قبل اموزش هایه لازم داده شده...


اینم اولین کاردستیش که البته بابا کمک مامانی درست کرده


من و بابایی عاشقتیم عزیزم...

[ دوشنبه 1392/11/28 ] [ 10:15 ] [ سامی ] [ ]

ملاقات با یه دوست جدید...

ماجرا از جایی شروع شده که خاله عاطی تصمیم گرفت برایه چند روز بیاد مشهد برایه همین من و شما تصمیم گرفتیم یه قرار بزاریم که هم من خاله عاطی رو ببینم هم شما با یه دوست جدید اشنا شی ....اسم این دوست جدید هم سارا خانمه ....

اون رو خیلی بهتون خوش گذشت هم ماشین سواری و هم اتاق نقاشی و سرسره و کلی بازیهایه دیگه ....امیدوارم دوباره بتونیم سارا جون رو ببینیم


[ شنبه 1392/10/28 ] [ 9:59 ] [ سامی ] [ ]

روز مرگی

این روزها که میگذرن کارها و رفتار هایه تو با معنی دار و هدف دار تر میشن...بازیهات بزرگانه تر و عاقلانه تر میشن...این روزها من و بابا شدیم الگویه تو هر کار و هر حرف ما از دید تو خارج نیست....این روزها یاد حرف اون بزرگی میفتم که میگفت بچه ها اون چیزی نمیشن که ما میخوایم اون چیزی میشن که ما هستیم و واقعا هم همینطوره...حتی سعی میکنی مدل ما حرف بزنی مدل ما راه بری مدل ما لباس بپوشی و مدل ما بخوابی اینها همه یعنی اینکه دیگه تو بزرگ شدی و قدرت تصمیم گیری داری و اینکه هر رفتاری که از تو سر میزنه باید ریشش رو تو خودمون جستجو کنیم این روزها خیلی شبیه من و بابا شدی...

و اینکه این روزها خیلی خیلی زیبا شدی

عکس ها تو ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ شنبه 1392/09/16 ] [ 16:50 ] [ سامی ] [ ]

دومین مسافرت

این بار دومین باری بود که با تو به سفر میرفتم البته بایه فرق اونم اینکه بابایی همراه ما نبود...بهمون خیلی سخت گذشت جایه بابایی خیلی خالی بود روزهایه اول که زنگ میزد و بهات صحبت میکرد با بغض میگفتی با من دیگه صحبت نکن دیگه دوست ندارم حسابی دلت تنگ شده قربون دخترم برم که اینقدر بابایی و مامانیش رو دوست داره.....و بعد از مسافرت تو کاملا زبون باز کردی تمام حرفها رو درست میگی جملاتت کامل شده و خیلی چیزها رو درک میکنی...خیلی خوب ابراز احساسات میکنی.....

والبته ما تو خونه صدات میکنیم انشرلی با موهایه قرمز از بس داستان سرایی میکنی کافی یه عکس ببینی یا با یکی از عروسکات بازی کنی....وای من نمیدونم تو این داستانها رو از کجا میاری....با خودت تو اینه دوست شدی حسابی ...یکسره داری از ماجراهایی  که تو روز برات اتفاق افتاده تعریف میکنی

خوشحالم از بودنت کنار خودم خوشحالم

خوشحالم از اینکه بوسهایت فقط مال من و بابایی ست

خوشحالم که فقط کنار من خوابت میبره

خوشحالم چون تمام تو مال من است


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1392/06/31 ] [ 22:15 ] [ سامی ] [ ]

پایان سومین سال زندگیت

تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست

به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب کوچکت کنم

ورق خوردن برگ سبز دیگری از زندگی ات را تبریک میگویم

تولدت آذین زندگی ام باد


ادامه مطلب
[ دوشنبه 1392/05/21 ] [ 21:45 ] [ سامی ] [ ]

استقلال

ماجرا از دو ماه پیش شروع میشه از شبی که تو میخواستی تنها و جدا از ما بخوابی اما نه تو اتاق خودت بلکه تو پذیرای میدونستم خوابت نمیبره ولی برا نظرت احترام قائل شدم با این حس استقلال چه میشد کرد جز اینکه باید بپذیرم که بزرگ شدی دیگه اون کوچولویه ۳کیلویی من نیستی اون نوزادی که وابسته به شیر من بود حالا خانمی شده برایه خودت .

از اون شب حس استقلال تو وجود تو شکل گرفت اون شب خوابت نبرد ولی کم کم اهنگ جدایی سر دادی تا یک ماه پیش که کاملا جدا شدی و تو اتاق خودت میخوابی حتی نصف شب که برایه اب خوردن بیدار میشی باز میری تو تختت و به من میگی نترسی مامان خوب ...برو تو تختت بخواب نمیدونی که قلبم رو تو اتاقت  تو تختت جا گذاشتم جات تو بغلم خالیه ....ولی باید بپذیرم که بزرگ شدی باید به خودم یاد بدم که باید به نظراتت احترام گذاشت

از رو نوشته لاتین شبکه میفهمی که کدوم شبکه است

درحال عوض کردن شبکه ها:

مامان:پرنیان چیکار میکنی؟بیا دیگه...

پرنیان :باشه..وایستا شبکه پویا بیارم الان میام

عاشق برنامه گل اموزی میا ی به من میگی مامان منم مهد کودک میرم...

 

بابا دم در میخواد خداحافظی کنه اول که نگاه میکنی اگه کفش پشت در باشه میزاری تو جا کفشی بعدم بابا رو بوس میکنی و میگی مواظب باش(مواظب خودت باش)بعدم بابای و در و میبندی و اون دل باباییه که تو خونه جا میمونه.... به منم که فرصت هیچ کاری نمیدی...حتی خداحافظی...ناسلامتی اون شوهرمه...

اینقدر بزرگ شدی که بازی کامپیوتری هم میکنی اون انگشتهایی که یه روز بی هدف به صفحه کلید میخورد حالا با هدف وبرنامه صفحه کلید رو لمس میکنه...

هرروز که میبینمت :

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم

[ دوشنبه 1392/04/24 ] [ 15:36 ] [ سامی ] [ ]